من وقتی مطلب عاقلانه را خوندم حس خوبی داشتم ، ما همه مان می نويسيم اما من ان حرفهايی را که از اعماق دل بيرون می اد بيشتر دوست دارم همانهايی که گاهی بعد از اينکه تمام ميشه ادم وسوسه ميشه پاکش کنه . نازلی هم در اين رابطه مطلبی نوشته (اگه بتونيد پرشين بلاگ را ببينيد) .
کيميا تصورش از عشق تنها يک جرقه است . هر کسی از عشقش توصيفی دارد . وقتی اين توصيف از حد می گذره هيچکس ان را باور نمی کنه جز خود عاشق ... ماشين عشق با سرعت زيادی حرکت می کنه ترمز هم نداره فقط وقتی متوقف ميشه که تصادفی رخ بده .
از انجايی که در زندگی جدی هيچ تصوير درستی از مرز واقعی و کذايی ان در دسترس نيست معمولا ان را در رده خاطرات طبقه بندی می کنند. عشق راه رفتن روی يک بند باريک است که در صد افتادن از ان بسيار زياد است . اکثر انانی که شکسته خوردگان در عشقند ، تنها معتقدند که بايد از ان پرهيز کرد ، نه پيشگيری و نه دارو ! عشق در واقع تب ۸۰ درجه دوست داشتن است . همسرانی که با عشق مزدوج ميشوند هرگز نمی خواهند خاطرات اين تب را فراموش کنند و تصور می کنند که بايد هميشه تب داشته باشند در صورتيکه در بيشتر مواقع همان عشق به مراحل دوست داشتن می رسد که به علت عدم شناخت ان به لرز می گرايد ...
اينکه عشق به همسر و يا فرزند کاملا از هم جدا است و هيچ يک جايگزين ديگری نخواهد شد نيز قصه ای ديگر است . اينها همه نياز به تعليم دارد . حداقل اينکه بايد به طور سنتی ، سينه به سينه منتقل شود و يا در زندگی مجردی در خانواده تجربه شود . اما ، افسوس... 
شايد در فرصتی در اين زمينه بيشتر بنويسم ... اما اعتراف می کنم من هم مثل همه ادمها عاشق شده ام !

  
نویسنده : کيميا ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٢

 

وقتی کيميا ۶ ساله بود برای دريا رفتن و اب تنی کردن هنوز کلمات جايز و محدوده و قدغن مد نشده بود . او با يک کمر پر از توپهای پلاستيکی جرات داشت که تا زانوهايش در دريا جلو برود . وقتی پدر بود تا زير گردن و وقتی که موج می امد در ارتفاع يک متر غرق ميشد !!! پدر به او ياد می داد که چطور افقی روی اب بخوابد و دستها را ديوار اطمينان می کرد و ارام ارام او را ازاد می کرد تا شنا بياموزد ...

کيميا بعد از بيست و پنج سال ديروز توانست که موج ها را حس کند و وقتی اب شور چشمهايش را می سوزاند احساس لذت کند و شنا کند در خاطراتی که سالها کمرنگ و از ياد رفته بود . حس خوبی است لذت بی دنگ و فنگ ... اين است يکی از سهم های ما از زندگی .

  
نویسنده : کيميا ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٢

سهم ما از زندگی چيست !

سهم ما از زندگی چيست ، تا کی بايد برای انچه که حقمان است صورتمان را بپوشانيم و در تاريکی شب قايم شويم . و چه احمقم وقتی که روزنامه ای که دوست دارم توقيف ميشود و سايتهايی که دوست دارم هک ميشود و غذايی که دوست دارم حرام ميشود و دانشگاهی که دوست دارم قفل زده ميشود و دوستی را که دوست دارم شکنجه ميشود و من هنوز هم که هنوز است تصور می کنم که همان ساعات شبانه روز ۱۸ تير همه چيز متحول خواهد شد . 
سهم ما از زندگی چيست ، ...
اگر زنده ايم به هم و برای هم ، اگر چنين ادامه دهيم فنا شده ايم همه با هم ... تاريخ هم نامی از ما نخواهد برد ، من به فرزندانمان نمی انديشم که اين رسم کهنه ای است . من به خودم و تو می انديشم که هنوز به نيمه های عمر نرسيده ايم و صادقانه ترين نگاهها را برای داشتن نيازهای اوليه زندگی الوده می کنيم و زيباترين کلامها را برای پيشرفت کاذب فدا می کنيم و محکمترين قدمها را در اين سرزمين افت زده در راه ساختن های سرابی به لجن می کشيم ...
تو می گويی که هيچ چيز عوض نخواهد شد ... اين يک دروغ محض است !
تو هنوز فرياد نزده ای ، اما تيربارها بر بام ساختمانها از ترس فرياد تو در حال اماده باش است اين قدرت تو است که تو ان را باور نمی کنی . تو هنوز عصبانی نشده ای که دولت برای رضايتت تن به مصالحه با انانی می دهد که سالها مشت محکمی بر دهانش کوفته و تو هنوز به قدرت عصبانيتت پی نبرده ای ، تو هنوز خونت به جوش نيامده اما انها هزاران دختر و پسر جوان مثل تو را در زندان کرده اند و اين قدرت تو است که هنوز ان را نشناخته ای ...
چه من بگويم و نگويم و چه تو گوش کنی يا نکنی ما هر دو ميدانيم که اگر دولتی به روی ملتش دست بلند کند هيچ راه برگشتی برای عذرخواهی نمانده و اين کينه هرگز پاک نخواهد شد ...
من هم امروز می فهمم که يکی از قربانيان ان دولت بوده ام امروز که ديگر انجا نيستم و تو خوب می دانی که اين جامه زيبا و فاخر عاريه است و من هرگز در ان احساس راحتی نخواهم کرد ...
تو می انديشی که بزرگترين هدف دانشگاه است و بزرگترين روز رسيدن به وصال دوست و باشکوهترين واقعه تولد فرزند ...بيانديش ، به راستی اين سهم ما است از زندگی !

  
نویسنده : کيميا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

 

هر چه غصه بود خوردیم ، هر چه به ذهنمان رسيد نوشتيم ، هر چه گله بود کرديم ، مرزبندی کردیم و گاهی قلم قرمز کشیدیم ، گاهی عمدا چشمها را بستیم ، ذهن پر از اندیشه و دل مالامال درد اما در وصفش ناتوان ، اگر کم بود همين بود که در توانمان بود ... درک حالمان سخت است ، چون قطره ای در دريا ، هستيم و ناپيداييم ...
فاصله هميشه فاصله است اما تنها يک سنجش خشک عددی است . من و تو که نمی دانم کيستی فاصله ای داريم به اندازه تپش يکسان قلبهايمان در لحظه های سرنوشت ساز ...
برای من ، تو بيش از ان که می انديشي مهم هستی . امروز برايم گفتن کلمه " من " بيش از ان که تصور کنی بی معنی است ...ما برای هم بهترینها را می خواهیم زيرا که ما در يک واحد بزرگ مشترکيم ...

طاقت ماندن و خواندنم نبود ، کيميا روز سه شنبه يک راه ده ساعته را به سوی واشنگتن دی . سی طی خواهد کرد ، تا بتواند در راهپيمايی روز چهارشنبه ۱۸ تیر در روبروی کپيتال بیلدينگ شرکت کند ...
ما انروز همديگر را خواهيم ديد من چشمهای اشنای تو را می شناسم ، و با صدايت مطمئن خواهم شد که تو همانی ، وقتی که فريادمان در هم می پيچد ...   
نویسنده : کيميا ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٢

 

... دولت ايتاليا به مردمش اعلام کرده که در روز ۱۸ تير برای همراهی با دانشجويان و مردم ازاديخواه ايران راهپيمايی کنند ، قبل از اين هم در راهپيمايی های پراکنده ايرانيان مقيم ايتاليا دانشجويان ايتاليايی به انها پيوسته بودند ... (شايد به علت اينکه خيلی پرچمشان شبيه پرچم سه رنگ ما است ...)
اين اولين کشوری است که دولتش چنين حمايتی را اعلام کرده ... البته اين اتحاديه اروپا که تا همين چند روز پيش با قراردادهای اقتصادی اب به اسياب اين دولت زوار در رفته می ريخت چند روز پيش در امريکا اعلام کرد که مواضع شان همسو با خواسته های امريکا است ...
حداقل به من ثابت شده که امروز دنيا ، دنيای خبررسانی و تبليغات است . يک عده قبل از اينکه من به دنيا بيايم نشستند و عقل سليمشان را روی هم ريختند و خير سرشان سازمان حقوق بشر و سازمان عفو بين الملل و دادگاه بين الملل و يونايتد نيشن و درد و بيدرمان درست کردند ... که خير سرشان در شرايطی مثل شرايط کشور ما که در داخل دادرسی نیست شايد مفيد واقع شوند ... قبول کنيد که گوششان هم خيلی سنگين است پس بايد بلند داد زد تا بشنوند بايد زياد نوشت تا متوجه شوند ... خدا را شکر که در مملکت ما هر وقت از سازمان حقوق بشر تشريف اوردند همه چيز خب دکور بندی شده بود ... خبرگزاری و خبرنگار داخلی هم که در امان نيست چه برسد به خارجی ... در اين دنيای وانفسا هم که کسی نمی ايد فارسی ياد بگيرد که پرشين وبلاگ بخواند تا درد مردم ما را بفهمد ... خب در این کشور بسته بسته بسته تکلیف این همه جوان مفقود و زندانی و تهدید شده چیست ؟... تکليف این مردم نگران چيست ؟ ...
اگر ما تصور می کرديم که در جزيره ای هستيم و هيچ انسانی غير از ما روی کره زمين نيست شايد می توانستيم بعد از کشته دادن و جنگيدن با دست خالی ، از انجايی که خون بر شمشير پيروز است موفق شويم ... اما می دانيم که نه در جزيره زندگی می کنيم و نه از افکار و اعمال ديگران در امانيم ...
من به شدت با تبليغات در دنیا علیه دولت فعلی ایران موافق هستم ، حتی اگر تو بگويی که ما را به خير کسی اميد نيست شر مرسانيد ... تو نياز به روزنامه ازاد داری که حرفها و خبرها را منعکس کند پس بايد از ازادی نسبی روزنامه های خارج از کشور استفاده کنی ، تو بايد ان صحنه هايی را که هرگز از تلويزيون ايران پخش نشده و نمی شود به ديد دنيا برسانی ...
همین تبلیغات است که تو را به دنیا می شناساند و حسابت را از دولت ایران جدا میکند ...
می دانم که تو بیشتر از هر چیز امروز به یک روزنامه پرتیراژ ، یک ایستگاه رادیویی قوی ، یک کانال تلویزیونی ازاد ، و کامپیوتر با سرعت زیاد احتیاج داری ........
تمام انهایی که حق تو است و سالها است که از تو دریغ شده ........   
نویسنده : کيميا ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢

 

وقتی از ترافيک تهران فرار ميکنی ميري مثلا شمال ميگی خوش به حالشون وقتی چند مايل از مرز دور ميشی ميگی عجب دنيايی است وقتی که چند وقت تو ان دوری زندگی کردی ديگه حتی فکرش رو هم نمی تونی بکنی که دوباره به ان ترافيک طاقت فرسا برگردی ... می دونی چرا ! چون تو انقدر دنيا ديده ميشی که به ان چيزهايی که ان موقع بهش می گفتی مهم نيست اهميت می دی ... يکی اش همين امضا کردن هاست ... تو انقدر که به یک نوشته در مورد يک وبلاگ به نام فاحشه اهميت دادی و به نظرت اين موضوع رو داری پيگيری می کنی که از اصل و اساس واقعيت دور افتادی ... می خوای بگی که اين وبلاگ بيشترين بازديد کننده رو نداره ... می خوای بگی تو خيلی با حجب و حيا هستی ... می خوای بگی تو وبلاگت خيلی چيزهای مهمی می نويسی ... اصلا می خوای منکر چی بشی فاحشه داره از سر و کول مملکت بالا میره ! تازه به کی هم می گی به انهايی که تو مملکتشون دانشگاه سکس دارند اسم سايتش هم می خوای برات بگم ؟ بايد واحد بگذرونن ! هیچ فکر کردی پشت این امضا ها و به قول خودمون ساپورتها چه سو استفاده ای قرار داره ! ...
من می گم واسه امضا هاتون ارزش قائل باشين . واسه رای تون ارزش قائل باشين . شايد خيلی کارها مهم باشه اما فکرتون رو بگذارين واسه مهمترها ...
در ضمن امروز کاخ سفيد با نمايندگان اتحاديه اروپا در مورد ايران و کمکهای اقتصادی صحبت کرده می دونيد اين يعنی چی ؟ يعنی می خواد به بازاري ها يه کم فشار بياد که اينقدر سرشون رو نکنند تو صندوق هاشون و از صدای مردم بی خبر باشن ...   
نویسنده : کيميا ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

 

... تکانهای شديد و مرگ بار ، سقف چوبی و دیوارهای اجری ، مخابرات شلوغ ، جاده ای شکاف برداشته ، رنگهای پريده و سر تکان دادنها ... هزار بار مردم تا به خانه رسيدم ... کليد را که چرخاندم خشکم زد ، خانه خالی ، گلدانهای شکسته و خاک خشک شده ان روی فرش ، دور تا دور سقف شکاف برداشته بود ، چند تا از کاشی های اشپزخانه شکسته و در تمام کمدها باز و همه چيز به شدت به هم ريخته بود ... سريع بيرون امدم ، مستقيم به سمت نزديکترين پارک محل رفتم و صدای مادر را شنيدم که به دور از نهی های هميشگی در مورد به اسم صدا کردنمان در خيابان داد می زد ... کيميا ، کيميا ، ما اينجا هستيم . و گريه من که سرازير شد ....

یاد از دست رفتگان گرامی باد .
  
نویسنده : کيميا ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢

 

ما تو هر شرايطی که باشيم خصلت امر و نهی کردن رو فراموش نمی کنيم وقتی پدر يا مادر هستيم به فرزندانمون ، وقتی زن يا شوهر هستيم به همديگه ، راننده ميگه در را يواش ببند ، ميوه فروش ميگه نميشه خودت جمع کنی ، دانش اموز ميگه برپا معلم ميگه برجا! و از اين نوع جملات در همه جا به وفور يافت ميشه . و از طرفی هم خدا را شکر همه ما ايرانی ها اين اخلاق حسنه را داريم که جملاتمان را با ... من خودم بهتر از شما می دونم ... شروع می کنيم و با چند تا خاطره و چند تا کلمه قلمبه سلمبه بحث را داغ می کنيم و معمولا هم با چند تا توهين هر جا گير دهان طرف مقابل را گل می گيريم ...

کیمیا اما ، فقط می خواد بگه که همه زحمت میکشند همه می خوان که ارامش نسبی ، ازادی نسبی ، رفاه نسبی ، ... در کشورمون برقرار بشه . چه فایده ای داره اگه امروز بشینیم بگیم که این اتفاقات شبیه سال ۷۸ است یا ۵۷ است یا زمان کاوه اهنگر یا ارش کمانگیر ... چه فایده داره که بگیم این انقلاب است یا تحول است یا اصلاحات است یا ... چه فایده ای داره که بگیم فلانی اگر الان بود اینطوری میشد یا اگر بگذارند فلانی عله و بله میکنه یا اگه فلانی بیاد عله و بله میشه ...
واقعیت اینه که دانشگاه مرکز شروع ناارامی های ناشی از نارضایتی است و مردم هم به خواسته خودشون به علت رنجیدگی هایی که دارند الان در صحنه مبارزه هستند . کمکهایی هم از خارج کشور در حال انجام شدن است که چه خوشتون بیاد چه نیاد من نمی تونم منکرش بشم . در کنارش دوره استقلال اسلامی کشور ما هم که در واقع دوره انزواطلبی ان یا بهتر بگم دوره شیردوشی ان بوده در حال انقضا است . ما که نمی خواهیم خودمونو گول بزنیم اگه الان مردم ایران علیه دولت کاری انجام نمی دادند در کمتر از دو سال اینده باید در انتظار سرنوشت عراق بودند . با اینکه مطمئن هستم که خیلی زود این ناارامی ها نتیجه مثبت خودش را نشان خواهد داد ولی اگه خدای نکرده سرکوب بشه بهانه نیروگاه های اتمی ایران پشت در نشسته و منتظره ببینه که چی پیش می اد !
در اخر به رسم روضه خوانها چند تا دعا هم بکنیم :
خدایا دلهای ما را یکی بفرما ...
ما را در راهی که داریم از شر بخل و حرص و چشم تنگ و همسایه بد در امان بدار ...
از تهمت و اهانت محفوظمان بدار ...
چشمهایمان را باز و سایز گوشهایمان را بزرگ بفرما ...
امین یا رب العالمین ...

  
نویسنده : کيميا ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٢

 

يک ضرب المثل نه چندان با ادبانه ای اينجا دارند که ميگه :
damn if you do , damn if you dont
معنی اش هم تقريبا مترادف است با همان چوب دو سر طلای خودمون !
حالا اگر ايرانی با دولت جمهوری اسلامی مبارزه کنه کتک می خوره ، قمه می خوره ، ارامش و اسايش نداره . اگر هم ايرانی با دولت جمهوری اسلامی مدارا کنه بايد نگران باشه که از يه نيم کره ديگه بيان کتکش بزنن ، بمب بخوره ، ارامش و اسايشش را ازش بگيرن .
بابا تکليف اين مردم چیه ؟!!!!

***
اقای خاتمی رییس جمهور ، اگر وظیفه یک رییس جمهور فقط لبخند زدن است و دست تکان دادن و گاهی اشک ریختن و عذرخواهی برای هیچ کاری که انجام نشده و سکوت در این لحظات بحرانی که هر لحظه اش با تهدید و تشویش میگذرد ، حتما کودکان زیر دو سال نیز می توانستند خودشان را کاندید کنند !!!!
  
نویسنده : کيميا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٢

 

هفتاد ميليون انسان زنده منتظر هفت متر عمامه اقايون هستند که ببينند کی می افته . خدا را شکر انقدر هم عاقل تشريف دارند که مجسمه ای از خودشان جايی نگذاشته اند که مردم ان را پايين بکشند . اين روزها هم که بازار تيغ داغ است يکی می خره که دانشجو رو زخمی کنه ، يکی ريشش را می تراشه که با کراوات جور در بياد !
هنوزم که هيچی نشده همه دارند در مورد اين که روی ان صندلی کی بشينه به همديگه چشم غره ميرن ! بشکنه پايه های اين صندلی که هر چی می کشيم از ان است . بگذريم از اينکه وقتی خمينی امد روی زمين نشست اما اين بعدي ها چون ديسک کمر داشتند کمتر از صندلی سلطنتی رضايت ندادند . راستش من اين لحظه که دارم مطلب می نويسم برام مهم نيست ان کسی که دولت اینده رو می چرخونه اسم کوچيکش چيه و ايا خوش تیپه ، ايا خوش اخلاقه ، ايا سيده ، ايا الان تو ايرانه يا قراره واردش کنن . برای من اين مهمه که کشور را برپايه قانونی استوار کنه که اگه يه دفعه ترکوندنش بعدی بتونه روی همون اصول به کار بهبود بخشی کشور ادامه بده (یعنی شخص خاصی اساس نباشد ) برای من ان کسی مورد تاييد است که همراه کانديد شدنش قانون اساسی اش تو دستش باشه که من ان مفاد مربوط به حقوق زنان را حتما بخونم ... وگرنه رای بی رای !
در ضمن این قدر اصرار نکنید همه مشتاق خبرهای روز کشورمون باشند بابا مردم گرفتارند ، عاشقند ، بیزینس شون مهمتره ، ... من به یکی از ایرانی های شهرمون زنگ زدم گفتم از جریانات ایران خبر داری گفت نه بچه ام اسهالیه حالش رو ندارم به این چیزها فکر کنم !!!!
خب دیگه هر چی بیمزگی کردم بسه دیگه ...
گفتن نداره ولی به خدا یک هفته است خواب و خوراک ندارم ، خیلی ناراحت ان جوانهای شیرازی هستم که از بین ما رفتند . و نگران انهایی که خبری ازشون نیست . امیدوارم به خاطر زحمات انها و تمامی مردم رنج کشیده ایران این تلاشها نتیجه مثبتی داشته باشه . و شک نداشته باشید که خواهد داشت .




  
نویسنده : کيميا ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٢

← صفحه بعد